کلاغ در شعر

دیدم یه روز از پنجره کلاغ نشسته روی بوم

سنگ میزنن همه به اون میگن برو از پیشمون

برو تو شهرما نمون

شومی برو اینجا نخون

برای ما این رو بدون

هرجا که میمیره کسی کلاغ کشیده نفسی

میگن بلا وقتی می آد که قار و  قار قبلش بیاد

هرجا کلاغ لونه زده خوشی از اونجا پر زده

دیو سیاه لعنتی به خونه هاشون سر زده

کلاغ ما دلش شکست زخمی شد و پر زد و رفت

هیچ کی دیگه اون رو ندید صداشو هیچکس نشنید

چی بود مگه گناه اون سنگ میزدن چرا به اون

که آفریده خدا است حتی اگه پرش سیا است

سیاهی رنگ دل ماست بدی از اندیشه ماست

علی قدیمی

دوست خوبم سکوت(عاشق)

/ 0 نظر / 19 بازدید