د ی د ا

تردید دارم دیدارت چیزی را عوض کند!

/ 17 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاطرات دلنشین ما

ممنون از حضور گرمتون.وبلاگ زیبایی دارید.اگه اجازه بدیدلینکتون کنم؟.خوشحال میشم که بهم سر بزنید.

نرگس

از وب ژن کاذب اینجا اومدم .وب جالبی دارید.[گل]

delara

دیدارت چیزی را عوض نمیکند فقط این زخم مرا بدتر میکند...

نازی

تو را دیگر نمیخواهم چرا...؟ اینرا نمیدانم! ولیکن خوب میفهمم که دیگر مهر تو در مجمر جانم نمیگیرد که بیگانه ست تقدیرت دگر با سرنوشتم مثل شب با روز.... تو را دیگر نمیخواهم

من نه!

عاشق میپرسه کیو میخوای ببینی خب بهش بگوو[چشمک] قضیه من و تو مثه همه جفتمون میخوایم عزائیلو ببینیم اما فایده نداره! فک کن هرروز از جلوت رد میشه هی میگی آقا بیا جون منو بگیر میگه نه وقت ندارم... آقا توروخدا...بچه دس از سرم بردار! آقا[ناراحت]

من نه!

من چمیدونم ! حتما رستم شاید افراسیاب دیگه اگه کسی تایمش خالی نبود ضحاک!!!

من نه!

حداقل یه شکلک خنده بذار بدونم ناراحت نشدی! شوخی بود حرفاما[نگران]

hissssssssssdsd

من تا نگاهم بر روی تو افتاد شب معجزه‌ای شد که در چشم تو رخ داد خورشید درخشید و به دریای تو تابید دریا صدایی شد به آواز من افتاد صد بار اگر افتادم از پا ننشستم صد شب غم آمد ولی من نشکستم “من” در پی شهر تو صد بار دویدم “تو” جایزه‌ای شد که جهان داد به دستم ای ماه فروزان و ای خسروىِ به خوبان آن شعله‌ی جان بردار غم ها را بسوزان ای شادی جان من ای دلبر و دلدار فردا از آن ماست تقدیر بگردان ای چشمه‌ی جوشانم ای باغ بهارم جز بستن دل با تو که من چاره ندارم همراز منو همسفرم باش که با تو همراه تو بر سایه‌ی شهر دل نسپارم صد بار تو را دیدم صد بار شنیدم شیرین تر از این درد به عمرم نچشیدم من با تو قراریست کز آغاز نهادیم تو عهد شکستی ولی من نبریدم ای ماه فروزان و ای خسروىِ خوبان آن شعله‌ی جان بردار غم ها را بسوزان ای شادی جان من ای دلبر و دلدار فردا از آن ماست تقدیر بگردان