رویای خود خواسته

بعد از مدت ها دوباره به رویایی خود خواسته وارد شدم!!!

(رویای خود خواسته با خواب فرق می کند)

دشتی بزرگ بود ، بزرگ و سبز با گل های ریز بنفش

تپه ای در دور دست و تک درختی روی آن نمیدانم درخت سیب بود یا چیز دیگر یا اصلا میوه داشت یا نه درست یادم نمی اید!!!

من بودم و تو

دست در دست می دویدیم و مستانه قهقهه می زدیم!

نرمی چمن تازه و سبز زیر پاهای برهنه مان حس مطبوعی را منتقل می کرد

مثل حس بوسه های صبح گاهی!

آنقدر دویدم تا پای آن تپه دور رسیدیم

از آن بالا رفتیم اندکی زیر آن تک درحت دراز کشیدیم

در گوشت نجوای عاشقانه می کردم و تو گاهی با لبخند جوابم را می دادی

حس کردم غمی بزرگ ورای چشمهای فراخت نهفته است اما سکوت کردم

سکوت کردم تا لحظه جدایی فرا رسید

آهسته گفتم : باید برویم عزیزم

با بغض گفتی : من طاقت دوری ندارم ، من می خواهم باشی

به چشمانت خیره شدم و گفتم : من اینجایم.... و با دست به قلبت اشاره کردم

دست روی قلبت گزاشتی و گفتی : اما من میخواهم حست کنم ، میخواهم لمست کنم

گفتم : من همیشه برای تو دست یافتنیم رویای من فقط کافی است چشمهایت را ببندی....

چشمهایت را بستی و من چشم هایم گشوده شد

از رویای خارج شدم و من بودم یک میزو یک اتاق خالی

من بودم و سردردهایی که جمجمه ام را در حد انفجار میفشرد

من بودم دو مته در مغزم : عشق و وجدان

و حالا من ماندم  هوس مرگ در عصر دلگیر روز جمعه ، پای تک درخت روی تپه دور دست....

**********************************************

 

/ 0 نظر / 10 بازدید